۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

در جستجوی علی(ع)

کلمه-میثم محمدی: زندگی ذیل یک حکومت دینی و اقتدار نهاد دین، نخستین مسئله ای را که به ملت و حاکمیت، روشنفکران و سیاستمداران می آموزد و گاه برخلاف خواست و اراده فرد، خود را به روش و منطق او تحمیل می کند، یادآوری وآموختن یک نقطه مشترک مبنا و انتخاب زبان گفتگو بین حاکم و محکوم است؛ زبان دین، که اساسا باید در جایی فراتر از سودجویی ها، تفسیر به رای ها و توجیهات موجود و نظارتی بالقوه رسواکننده و ناطق قرار داشته باشد. اگر در حکومت های رایج و متعارف، ملت و حاکمیت به زبان انتخابات آزاد، مطبوعات و روشنفکران و منتقدان آزاد، نهاد های مدنی و دادگستری صالح و مستقل با یکدیگر گفتگو می کنند، از اشتباهات می پرسند و پاسخ اتهامات را می دهند، اگر در مجادلات سیاسی، هیئت منصفه ای برآمده از وجدان بشری مستمع اقوال و شاهد اعمال هردو جبهه حاکمان و معترضان است، اگر معیار را قانون، اخلاق و خرد و متنی برامده از این سه منبع یعنی اعلامیه جهانی حقوق بشر قرار می دهند و همه جزئیات محاکمه تا پایان زیر ذره بین افکار عمومی و نهاد های ناظر بی طرف، قابل مشاهده و اعتراض است، در یک حکومت دینی، در قالب اسلام و به قامت تشیع، چه معیار مؤثر دیگری وجود دارد که بنا به تجربه، ملاکات فوق را بلااثر و ناکام می گذارد؟ روشنتر بگویم چه نشانه اولیه ای برای ارزیابی و محک درستی و نادرستی و صلاح یا فساد رفتار و سیاست حاکم به “رسمیت” شناخته می شود؟ چه ملاکی “حجت” است؟ زبان گفتگو با حاکمان دینی کدام زبان است؟ کدام استدلال و برهان می تواند دروغ گویی در جامه دین را برملا کند و به آن پاسخ دهد و اگر نتوانست او را در محکمه قضا محکوم کند در وجدان تاریخ رسوایش سازد؟ کدام شاهد است که اگراسقاط نکرد، افشا می کند؟ منبع این نیرو کجاست که می تواند وجدان خطاکار سنگر گرفته پشت نقاب مذهب را به سرافکندگی در تنهایی خویش و محکومیت در محکمه وجدان خویش بکشاند و یا بیدارش کند یا رسوا؟


آیا سلاحی جز زبان و کلمه دین این توانایی را در خود دارد؟ این پاسخ حاصل تجربه و تفکر در حاکمیت دینی و مواجهه با عاملان دین و منطقا بری از انتزاع است.

یک حکومت اسلامی بدین دلیل که به گونه ای مشخص، غیر قابل حذف و بلا تغییر، بنیاد و هویت خود را بر سنت، متن و تاریخ اسلام تعریف کرده، بزرگ ترین و واضح ترین نقاط انتقادی، اصلاحی و بازسازی و بازنگری خطاها و کژروی ها را در دل خود دارد و در نتیجه عامل موجده خود را به صورت عاملی منتقده و منتفیه نسبت به مظالم و انحرافات تبدیل کرده است. این خصلت خود کنترلی و بازدارنده، تکلیف مسلمانان و حاکمان مسلمان را در قبال انحراف از متد و روش اسلامی بنا به اصالت متن و استناد به متد از آغاز روشن کرده است. البته برخی صاحبنظران و متفکران غیر مذهبی و حتی مذهبی باور دارند که متن اسلامی و تاریخ اسلام مستعد سوءاستنباط و پرورش تفاسیر مروج خشونت، خرافه، استبداد یا تبعیض است. از بخت بد ما، تاریخ در دورانی کوتاه، نمونه درخشان و تکرار نشدنی حاکمیت اسلامی را برای ما ثبت کرده و اسلام اموی و تشیع صفوی ذهنیت ما را از شکل حکومت اسلامی پر کرده اما خود این تاریخ و نمونه های سلطنت و خلافت اسلامی، شفافیت و روشنی سنت سیاسی محمد و متد حکومتی علی و تفاوت آشکار و بین آن سنت را با واقعیت برجسته تاریخی نشان می دهد و آنقدر شاهد قابل دفاع و افتخار و الگویی هست که ازعلاج کج فهمی قرائت ما و دفع کج روی قدرت ما عاجز نباشد. این سنت و متد تاریخی که نسل به نسل گشته و اینک در عصر جمهوری اسلامی به دست ما رسیده میراث ارزشمند و ناطقی است که غنای زبان الکن و عمل ناقص ما از آن است. میراثی که می تواند شمشیر ملتی در کام باشد، میراث نیاکان و امامان و پیشوایانی که برای شکست دشمنان دین و ملت، بی نیاز از نیرنگ و ریای فرزندان نابغه عرب و مستغنی از تیغ جلادان و شکنجه گران بودند. کافی بود به کار افتد تا ثابت شود هیچ تیغی نیست که مشروعیت حکومتی را به وجدان ملتی بدل کند. هیچ طلایی نیست که ایمانی برآورد و تزویر ترسوها به باختن باور و اعتقادی کمک نخواهد کرد. میراثی از جنس “کلمه”. حافظه ما به یاد می آورد که این رمز چگونه در دستان علی به سلاحی بدل شد تا عظمت و مشروعیت او را بدون نیاز به زور و حکم تیغ و اعتراف مخالفان و ایجاد فضای امنیتی در مدینه، ثبت کند.

در این نوشته ها،سعی می کنم این میراث و محتوای آن را نه تاریخ نگارانه که با بازخوانی تاریخ و نه اسلام شناسانه که با بازخوانی تاریخ اسلام توضیح دهم. ضرورت احیای این متن و دمیدن روحی دوباره در این کالبد نیمه جان، در زمانه ای که دست های ظاهرالصلاح و پرکاری در کار است و قلم هایی با سرمایه گزاف تراشیده شده تا واژگان و اصطلاحات مسخ شده، تاریخی جدید، اسلامی متفاوت، یک چهره ناآشنا والبته گریم شده شبیه به برخی که می شناسیم ازعلی و یک زن هیئتی روضه خوان از فاطمه و یک داستان پر اشک و آه نیمه هندی پلو خورشی از حسین و یک پهلوان زورخانه از عباس و یک اسب سوار با بمب هسته ای از مهدی منتظر و چه می گویم؟ یک معجونی از “خدا” به دستمان بدهند که به قول دکتر شریعتی، “از رقص تویست تا تلقین میت” را مثل بلبل چه چه بزنی، در این دوره تاریخی، بازخوانی اسلام و بکار انداختن زبان حرف زدن و بحث کردن با حکومت دینی هم مسئولیت روشنفکر مذهبی و هم غیرمذهبی ماست.

دو جبهه، دو راه پیش روی ماست؛ مرام علی و مسلک معاویه، اسلام علوی و اسلام اموی. ظاهرا تکلیف ما از بعد نظری با این دو راه روشن است چنانکه تکلیف معاویه با راه پیغمبر در نظر روشن بود اما از لحاظ عملی چه می توان گفت؟ آیا فاصله معنوی ما با علی و رفتارهایمان با مرام علی، چیزی کم از جدایی تاریخیمان ندارد؟ “فذکر انما انت مذکر”.

پاسخ این پرسش را باید با بررسی و تحلیل متد و سنت سیاسی و روش حکومتی علی و معاویه به عنوان دو نفرخلفای مسلمین از دل تاریخ بیرون کشید. در این تحلیل مبانی اعتقادی تشیع را دخالت نمی دهم تا نتیجه علمی، بدون حب علی و بغض معاویه

برای هر مخاطبی فارغ از هر نوع فکر و مذهب و احساساتی قابل فهم و با منطق او قابل درک باشد، حتی اگر کار از این حرف ها گذشته باشد.

با کمترین دقت و کم سوترین نگاه می توان دید که اگر علی تاکید داشت به عنوان خلیفه باید ساده زندگی کند، واقعا و درعمل ساده زندگی می کرد و کسی از ثروت بی حساب و سوءاستفاده خلیفه از بیت المال چیزی ندید یا نشنید. اگر می گفت والیان و مشاوران و یاران من، خطای مرا بگیرید و از نظرتان آگاهم سازید، منتظر تایید تام و تمام آراء و احکام خود نبود، تشنه مدح یاران و شعار بندگی آنان نبود، به آسانی به مردم می گفت من برتر از آن نیستم که به خطا نروم، یاریم دهید. از حدیث پیغمبرمی فرمود که: مدح مؤمن به سان سر بریدن اوست و خطاب به تازه مسلمانان انبار که در رکابش چندی دویدند می گفت: این چه عملی است! خود را به چه متاع ارزانی می فروشید. اگر می گفت مردم را دربیعت آزاد بگذارید و کسی را به وعده ای یا تهدیدی یا فریبی به بیعت مکشانید، راست می گفت و آنانی را که از بیعتش سرباز زدند تکفیر نکرد و به بند نینداخت که: مرا نمی خواهید واز معاویه خط گرفته اید! می دانست طلحه و زبیر به قصد حج به مکه نمی روند، مقصدشان عایشه و مقصودشان جنگ با اوست، اما آزادشان گذاشت و فرزندانشان را گروگان نگرفت و حتی اجازه توهین به صحابه کبار محمد نداد. در اواخر دولت نوبنیاد علی، کار به جایی رسیده بود که اشعث بن قیس کندی، صبح نامه معاویه و وعده دلفریب امارت آذربایجان را می خواند، عصر جواب می داد و شب بیعت با علی تازه می کرد و فردایش راست راست در کوفه راه می رفت… و علی با او چه می کرد؟ دستگیرش کرد؟ آبرویش را ریخت؟ سپرد تا اعترافش را بگیرند و مؤمنین بشنوند و بخندند؟ در مرام علی، جایی برای یاری و دوستی اجباری و ولایت به شرط ساطور و سکه نبود. در سخن خود صادق بود که می فرمود: آن کس که حکومت مرا نمی خواهد آزاد بگذارید و حتی از رفتن به سوی معاویه بازش ندارید. با مردمی که یاریش نمی کردند حرف می زد و اواخر که دلگیر شده بود، بسنده کرد که آنان را بی وفا خواند که در راه پایمرد نیستند… همین! تاریخ شاهد آه دل بزرگمردی بود که در گوش جماعت گم شد و درچاه نخلستان ثبت. علی حکم تیغ بر مردمی صادر نکرد که امرش را نمی خواندند.به “معاویه زدگی” متهمشان نکرد در حالیکه آسان بود که چند تن از سران قبایل و شخصیت های دودل و دوروی کوفه را بگیرد و به یاران بسپارد تا “هدایت”شان کنند! و سخن او را از دهان خود بگویند و مردم را به خوف راهی جهاد سازند، اما این نیز نکرد که اقرار در زندان و زیر شکنجه را حرام می دانست و به اعتقاد این چنینی باور نداشت. در قبال کودتای لا حکم الا للله خوارج چه کرد؟ سخت بود که یاران وفادارش پیش از جنگ شناسایی شان کنند و در حین جنگ در کنار چادر هر یک، کارشان را بسازند تا دیگر گوش هیچ احمقی از صدای طبل پسر عاص بر سر فرات نلرزد و چشم هیچ متحجری قرآن برسر نیزه را نبیند و قرآن ناطق ز یاد نبرد؟ برای علی کاری داشت که نهروانیان را که کافرش خوانده بودند، کافر بنامد و تیغ در میانشان کشد تا دیگر نفسی از مخالفی درنیاید و در میانه نمازش، قرآن ز بر نخوانند و در هنگام خطبه اش، ناسزایش نگویند؟! مگر خلیفه مسلمین و امیرالمؤمنین نبود؟ مگر امنیت حکومتش به مخاطره نیفتاده بود؟ مگر ۱۴۰۰ سال پیش، این سنت حاکمان و پادشاهان و روش سیاسی اداره و کنترل جامعه نبود و مگر قواعد دنیای امروز حاکم بود که اجتماعات و تظاهرات غیرمسلحانه و مسالمت جویانه آزاد باشد و کسی حق تعرض به آن را نداشته باشد؟ مگر انتقاد آزاد از حکومت، حق مردم بود؟ مگر رعایا دربیان سخن خود آزاد بودند؟ مرام علی تابوها و قواعد و عادت های بسیاری از این دست را در عصر او شکست، تا زمانیکه خوارج که بزرگ ترین فتنه حکومت علی بودند، دست به تیغ نبردند و شمشیر به خون یاران بی گناه و بی سلاح او نیالودند و حتی از زن باردار و بچه در شکمش نگذشتند و کودک بر نیزه نکردند، با آنان مدارا کرد و حقوقشان را از بیت المال پرداخت.

در نهروان ،با این جماعت که تقدسشان کورشان کرده بود، آنچنان سخن گفت که به شهادت تاریخ، هشت هزار از دوازده هزار خوارج نهروانی به سخن علی توبه کردند و بی هیچ تهدیدی، بی شکنجه و شمشیر و شراره آتشی، از نهروانیان بریدند. خلیفه بود و فقط سخنش؛ که دل و عقل ملتی را به اعجاز “کلام” خود اصلاح کند نه به اعجاز حبس و عملیات روانی و شکنجه بدنی و تهدید و تطمیع و تجاوز. مشروعیت علی اجباری نبود تا از صدای مخالفی بترسد. دولتش از آسمان نیامده بود تا از زمینیان بهراسد. حقی از آنان سلب نکرده بود، خونی از بی گناهی نریخته بود تا در دل بلرزد و همه را دشمن پندارد. اگر ابایزید چندین تن را به پندار این که کمر به قتلش بسته اند، پیش از عمل انجام شده به بند کشید و خون به ناحق ریخت این علی بود که پس از ترور به فکر حقوق قاتل خود و حتی بخشش او بود ودست آخر در برابر خشم و اندوه فرزندان و یاران و اصرار آنان، به قصاص قاتل به یک ضربت، همانگونه که زده بود! رضا داد و خاموش شد اما در تاریخ جاودانه ماند.

هیچ نظری موجود نیست: